وفا
آرام قدم بنه به عشقم
درمستی دلنواز مهتاب
لبریز عطش ببخش کامی
آهسته مرا ببوس در خواب
عریانی باور دلم را
در نازک خنده ات بپوشان
درنقطه پر سکوت رویا
تکرار کنان ترانه بنشان
افسون هزار مرغ وحشی
بی دانه مرگ دلنشین است
وحشی صفتم زدامی راهی
افسانه فریب زندگی کیست؟
پیمانه زصبر غصه پرشد
جامی بده از امید فریاد
تابشکنم این خرابه دل را
تا عشق کند خرابه آباد
برخیز و مرا به خانه ات بر
آغوش تو میهمان نواز است
گمراه تو ام کنار من باش
چون راه وفا همیشه باز است
به من گفتی که بر قندیل چشمانت بلور اشک جاری بود
غم تلخی میان قصه هایت با تمام بی قراری بود
تو که گلبوته های شعر شادم را
زیر باران نگاهت باروری کردی
تو که جام خیالم را همه شب از شراب عشق پر کردی
تو که افسانه با عشق بودن را برایم از کتابها خواندی
تو که بذر محبت را درون سینه مشتاقم افشاندی
چرااین گونه بی وفایی را به من نشان دادی.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:55 توسط نادر
|
وبلاگ من درباره شعرهای خودم هست در دوران دانشجویی .شعرهایی از غم و قصه و تنهایی وعشق و......نوشته های عاشقانه