سلام به همه دوستان عزیز اول اینکه از اونایی که تولدم رو تبریک گفتند تشکر می کنم و دوم اینکه چرا بقیه نگفتند تولدم مبارک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه چراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی براتون تعریف کنم از روز تولدم:
خانمم عسیسم خشنگم گلم همه زندگیم نفسم و تمام وجودم منو شرمنده کردند و برام جشن تولد گرفتند خیلی خیلی خوش گذشت جشن بود کیک بودشام بود کادو بودشادی بودرقص بودو....خلاصه اینکه ساده دل عزیزم برام سنگ تموم گذاشت.
خوب دوست دارم بهترین جمله رو بهش بگم به نظر شما چی بهش بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر جوابتون هستم
پس نتیجه میگیریم که تولدم مبارک باشه
وای چه زیبا تولدم مقارن شده با عید
عید همتون هم مبارک باشه
خیلی ممنون هستم از تمام دوستانم که توی این مدت که من نبودم به یادم بودن و مرتب به من سرمیزدن واز همه شما تشکر میکنم.
عزیزانم پنج ماه پیش پدرم یه شب که خواب بود در خواب سکته مغزی کرد و حدود سه ماه بعد از اون تحت مراقبت بود و داشت کم کم حالش خوب میشد و رو به بهبودی میرفت ولی متاسفانه درست در روز عاشورا عمرش رو به شما داد و به دیار باقی شتافت .
خیلی زود بود بابام بره اون فقط ۶۳ سال داشت ولی رفت با تقدیر که نمیشود جنگید .
خدا رفتگان همتون رو بیامرزد برای پدر من هم یه فاتحه بخونید .
دوکاج
دو کاج (نسخه اول)
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده، دو کاج، روییدند
سالیان دراز، رهگذران
آن دو را چون دو دوست، میدیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاجها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامل کن
ریشههایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار، از تو بیزارم
دور شو، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بیرحم و بیمحبت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط، دید آن روز
انتقال پیام، ممکن نیست
گشت عازم، گروه پیجویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر، تکه تکه، بشکستند
حالا اگه از همون اول اینجوری با ملایمت و نرمی بود بهتر نمیشد؟
شعر رو به یه صورت دیگه درذیل برای شما نوشتم بخونید و نظر بدهید
دو کاج (نسخه دوم)
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست میدیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاجها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل کن
ریشههایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی
دوستی را نمیبرم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد
مهربانی به گوش باد رسید
باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ما هم
کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه کاجها فرو میریخت
دانهها ریشه میزدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما نام یافت کاجستان
به زودی من نادر میخواهم یه پست خفن براتون بزارم و یه داستان واقعی رو براتون تعریف کنم داستانی که مطمئن هستم که شما را متعجب خواهد کرد .داستانی که میخواهم براتون بگم داستان تکان دهنده ای هست پس بی صبرانه منتظر باشید.
ومطمئن باشید که همتون رو دعوت میکنم تا بخونید و این پست به عنوان آخرین پست من خواهد بود
در آن روز که فرشتگان
از عشق سرشار بودند و پایکوبی میکردند
دانستم، تو ای نازنین پای بر زمین خاکی عالم
نهاده ای، پس برای خوش آمدی گویی
هدیه ای تقدیمت میکنم و آن قلب کوچک و بی ریای من است
تولدت مبارک….
سلام به همه ی دوستان عزیز.
من ساده دل هستم امروز اومدم اینجا تو وبلاگ نادر تا تولدش رو بهش تبریک بگم و همتون رو دعوت کنم تا تو شادی ما شریک باشید.
نادر جووووووووونم تولدت مباااااااااااااااااارک
روز تولدت
در دل خاک ترک خورده قلبم
دانه ای احساس می کارم
می دانم دست های کوچکش را
رو به خورشید وجودت می برد بالا
زیر سایه مهربانت قد کشیدم
تو را با هیچ خاکی دیگری قسمت نمیکنم
آغاز نگاه زیبایت مبارک

تولدت مبارک با صد هزار تا بوسه
عشق منی عزیزم نذار دلم بپوسه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تمام این گلها تقدیم به سرور گلها نادر جونم
دیشب برای روز تولدت
یک سبد ستاره چیده ام
تکه ای ازماه را
و یک شاخه نیلوفر
تو متولد می شوی
و من عاشق تر میشوم
![]()
خب حالا بریم سراغ گروه موسیقی همه آماده اید؟بلـــــــــــــه

و اینهم من و نادر داریم میرقصیم
![]()
امروز هوا دوباره
حس قشنگی داره
نم نم عشق و مستی
از آسمون میباره
تولـــــــــــــــدت مبــــــــــــــــارک





بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس
واسه تولد تو باید دنیا رو اورد
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون
حالا دیگه نوبت کیکه

فوووووووت …..
فووووووووت ….
فوووووووت …..
فووووووووت …
فوووووووت ….
بیا شعما رو فوت کن
تولدت مبارک
نادر داره کادوهاشو باز میکنه

امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه
نادر جونم باز هم میگم تولدت مبارک امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیت رو همراه با نوه هامون جشن بگیرییم
ساده دل.

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.
جواب داد:
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.
همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:
-وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم.
-با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند.
-قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.
-همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد.
و همه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند:
-به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.
-کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.
-کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند
-همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید.
حالادوستان عزیز نظر شما دراین مورد چیست؟
شرط دل دادن دل گرفتن است وگرنه يکي بي دل ميشود وديگري دودل و بدان بايد گرمترين احساسات را نصيب کسي کني که در سردترين لحظه ها به يا توست و آگاه باش که خوشبختي ,داشتن دوست داشتني ها نيست ,بلکه دوست داشتن داشتني هاست و اگر امروز چشم باز کردم و تو را ديدم به حوس و شهوت نبود بلکه من تو را ديدم با اعماق وجودم حست کردم و در صلابت گفتمانم صداقت و مهر تائيد تو را لمس کردم و به صداي جان شنيدم که به من ميگفت از غم غربت و فاصله ها که انسان امروز مسخ ظواهر گشته است و از معرفت و شناخت فاصله پيدا نموده است و من هربار که کودکانه دستي را گرفتم گم شدم حالا در من اينقدر که ترس از گرفتن دستي هست ترس از گم شدن نيست و من در اين ميان بدنبال کسي هستم که بدون او نتوانم زندگي کنم يعني مرگم با او و حياتم با او باشد و دنبال کسي نميگردم که با اوصرفا زندگي کنم کاش دوستي آدمها مثل رفاقت چشم و دست بود وقتي دست زخم ميشه چشم گريه ميکنه وقتي چشم گريه ميکنه دست اشکاشو پاک ميکنه ,منتظر کسي باش که اگر در ساده ترين لباس هم بودي حاضر باشه به همه دنيا نشونت بده و بگه:اين دنياي منه ميخوام تو دنياي من باشي و بدان که کوچکترين مهربانيهااز ضعيفترين حافظه هاپاک نميشود ومن در اين غربت و غم بدنبال تو راهيم تا دوست من باشي که بقول دکتر شريعتي فرق است بين دوست داشتن وداشتن دوست :دوست داشتن امري لحظه ايست اما داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است , من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند ,شبهاي بلندم را با ياد تو خواهم ماند ,من ريشه عشقم را در قلب تو خواهم کاشت ,آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت. و تو لايق آني که من بدان ايمان دارم ومهربانيت را بدستي ببخش که ميداني با تو خواهد ماند وگرنه حسرتي خواهي گذاشت بر دلي که دوستت ميداشت و دلهاي پاک خطا نميکنند فقط سادگي ميکنند و امروز سادگي پاکترين خطاي دنياست.دوستي را بايداز کوير ياد گرفت که از عشق خورشيد,ازدريا بودن گذشت, ديگه نميخوام تنها بمونم و قدر و منزلت يار را با رگ و پي وجودم درک کردم زيرا وقتي تنهائيم به دنبال يک دوست ميگرديم ,وقتي که پيدايش کرديم بدنبال عيب هايش ميگرديم ,وقتي که از دستش داديم ,دنبال خاطراتش ميگرديم ,وبازتنهائيم.................... خوشا آنان که در بازار گيتي خريدار وفا بودند و هستند خوشا آنان که در راه رفاقت رفيق باوفا بودند و هستند, زندگي وقتي قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ,ماده محبت و تبصره عشق نوشته باشه
سلام دوستان عزیز میخوام امروز یک قصه ای رو براتون تعریف کنم یک قصه ی کاملا واقعی.
یه روز و روزگاری یه دخترکی اومد و بی هوا و با همان نگاه اول دل پسری رو برد و پسر عاشق دختر شد و دخترک به مرور زمان شد همه چیز اون پسره
دخترک هیچ وقت این مسئله رو نفهمید که پسر چقدر دوستش داره به قدری که حاضر بود جونشو براش بده،دخترک تمام این مسائل رو به بازی گرفته بود و فکر میکرد که یه دوست داشتن عادی و یک عشق ساده ست ولی خبر نداشت در دل پسر چی میگذره.گذشت و گذشت هر روز پسر عاشق تر و دخترک همچنان بی تفاوت تر در صدد اذیت کردن پسر تا جائیکه دختر چندین بار پیشنهاد جدایی داد،اما پسر همچنان چون کوه در برابر آن عشق ایستادگی کرد.به مرور زمان دخترک نرمتر وآرومتر شد ولی اون چیزی نشد که پسر میخواست،دخترک غرور داشت،دخترک خودخواه بود دختر همش میخواست به یک بهانه ای حال پسر رو بگیره و نمیخواست دل به پسر ببنده.ولی... یک دفعه ورق زندگی برگشت و اتفاقی افتاد که دخترک پس از آن عاشق و دلباخته ی پسر شد،به طوری که پسر اصلا در باورش نمی گنجید.ولی الان اون دخترک اونقدر عاشق پسر شده که پسر داره دیوونه میشه،و پسر که این همه ادعا داشت دخترک رو دوست داره واقعا کم آورده،و بارها از خودش می پرسه آیا من لیاقت این عشق رو دارم؟
پسر همیشه فکر میکرد که دختر اونو دوست نداره ولی الان پسر روزی صد هزار بار خدا رو شکر میکنه که این عشق دوطرفه شده و حالا وظیفه مهم در قبال هم پیدا کرده اند.
حالا اونیکه شده تمام وجودپسر(دخترک)ساده دل و واقعا دل ساده ای داره،

























